تبليغاتX
زيبایی شناسی موسيقی متال
سه شنبه 16 مهر1387
ادبيات ابزرود و ارتباط آن با موسيقی متال (بخش نخست)

- به انتظار گودو!

استراگون: ببينم گفتی فردا هم بايد بيايم اينجا؟

ولاديمير: آره

استراگون: پس می تونيم يك تيكه طناب حسابی با خودمون بياريم!

ولاديمير: آره

استراگون: دی دی

ولاديمير: بله؟

استراگون: من ديگه نمی تونم ادامه بدم.

ولاديمير: خيال می كنی

استراگون: چطوره از هم جدا بشيم؟ شايد واسه ی هر دومون اينجوری بهتر باشه؟

ولاديمير: فردا خودمون رو دار می زنيم. مگه اينكه گودو بيادش.

استراگون: اگه اومدش چی؟

ولاديمير: خُب نجات پيدا می كنيم ديگه.

استراگون: خُب، بريم؟

ولاديمير: شلوارت رو بكش بالا.

استراگون: چی؟

ولاديمير: شلوارت رو بكش بالا.

استراگون: باشه

ولاديمير: خُب، بريم؟

استراگون: آره بريم.

(از جای خود تكان نمی خورند.)

پرده می افتد، تاريكی.

به انتظار كه هستی؟ به انتظار گودو؟ چه خيال خوشی!گودو!شايد فردا بيايد؟ شايد فردا با دست پر سر برسد و زندگيمان را سر و سامان ببخشد ...؟ حتماً خواهد آمد. ولی امروز نه. فردا، فردا خواهد آمد و زندگيمان را نجات خواهد داد... آقای گودو گفت امروز نمی آد، اما فردا حتماً مياد... واقعاً به انتظار چه كسی و چه چيزی نشسته ايم؟ آيا دل به چه خوش داشته ايم و برای چه آمده ايم و برای چه می رويم؟ او كيست؟ كيست كه فردا خواهد آمد؟ او كيست كه فردا با دست پر خواهد آمد؟به چه گفته و وعده ی آمدن را داده؟ چرا فردا؟

چرا امروز نمی آيد؟ ...

 

بله دوستان ... با عرض درود های فراوان خدمت شما بازديد كنندگان محترم اين وبلاگ. اميدوارم حالتون خوب باشه و از پست های پيشين راضی بوده باشيد. در اين پست همانطور كه از عنوان و مقدمه اش پيداست قصد دارم مسأله ای كه امروزه موضوع اصلی دنيا و انسان است مطالبی بنويسم. مسأله ای كه جهان شرق و غرب را به خود مشغول كرده و از زمانی كه بشر پا بر اين كره ی خاكی گذارده با اين مسأله و يا بهتر بگويم با اين معما رو به رو است ... درست است. مسأله ی "انتظار" كه در اصل موضوع اصلی و يگانه هدف آفرينش و انسان است. انتظار بر ای آمدن منجی و پيكی سوار بر اسبی سپيد بيايد و انسان را از اين همه بدبختی و جبر و ستم رهایی بخشد!!!

مقدمه ی اين بحث را با يكی از شاهكار ترين آثار ادبی جهان يعنی "در انتظار گودو" اثری معروف از "ساموئل بكت" آغاز كردم. چرا كه اين نويسنده ی ايرلندی الاصل تنها كسی است كه زندگی مرا به طرز خارق العاده ای تغيير داد. نويسنده ای كه شب ها با خواندن آثارش اشك ها ريختم و گاه چنان از خود بی خود می شدم كه هذيان می گفتم و تا مدت ها لب به غذا و خوراك نمی زدم. ساموئل بكت بزرگوار اين پيرمرد عبوس با چهره ای پر از چين و چروك كه اين خطوط چروك ها يادآور ترك ها و شكاف های زمين هستند كسی است كه ادبيات و هنر مدرن و پست مدرن به او مديون است. بكت عصاره و چكيده ی ادبيات و فلسفه و هنر و روانشناسي پيش از دوره ی خود است! او استثنایی ترين چهره ای است كه تا كنون به جهان هنر و ادبيات پا گذارده است. او از عنفوان جوانی از دوربين ها، رسانه ها و خبر نگاران فراری بود و موج سيل آسای مصاحبه كنندگان و خبر نگاران را ناكام گذاشت و تنها سه بار در طول زندگی هشتاد و چهار ساله ی خويش مصاحبه كرد و جالب اين است كه بدانيم يكی از مصاحبه كنندگان بكت يك ايرانی است به نام "دكتر احمد كاميابی مسك".

جواني بكت تؤام با دو جنگ جهانی و خيل جنون آسایی از مكاتب و دوره ها و آشنایی با هنرمندان و ديگر مسائل بود و هر يك از اين جريانات به خودی خود در زندگی او تأثيرات به سزایی داشتند و از مهمترين اين پيشامدها و حوادث آشنایی بكت با مريد و دوست نزديكش "جيمز جويس" كه تأثير بسيار زيادی بر روی آثار بكت گذاشت و تا آخر عمر هنری بكت می توانيم رد پای جويس را در آثارش ببينيم و اين بدين معنا نيست كه بكت از جويس تقليد می كرده و هرگز نبايد برداشت كنيم كه جويس استاد بكت بوده است.

از جمله رويداد های مهم در زندگی بكت آشنایی او با هنرمند جاويدان و پدر هنر مدرن و بنيانگذار هنر پست مدرن "مارسل دوشان" بود كه وجود اين شخصيت هنری به خوبی در چند نمايشنامه ی بكت مشهود است. بكت ابتدای فعاليتش را با نوشتن چند مقاله و شعر شروع كرد. و در نيمه ی دوم دهه ی 30 بود كه رو به رمان نويسی آورد و نخستين رمان بلند خود را به نام "مورفی" به چاپ رسانيد. بكت تا اوايل دهه ی 50 فقط به عنوان يك رمان نويس ايرلندی شناخته شده بود و در سال 1951 كه شاهكار خود "در انتظار گودو" را خلق كرد به طرز خارق العاده ای خود را تبديل به يگانه خداوندگار درام مدرن به جهان ادبيات معرفی كرد. اين نمايشنامه ی عجيب و حيرت انگيز وقتی در اوخر همان سال با كارگردانی "روژه بلن" فرانسوی بر روی صحنه رفت رعشه بر اندام منتقدان انداخت و باعث اعتراض تماشاگران بی شماری شد. گفته می شود در اجرای اول از اين نمايشنامه تماشاگران يكی پس از ديگری سالن نمايش را ترك گفته و حتی چند منتقد هم سالن را ترك گفتند!!! و از معدود كسانی كه در سالن ماندند "ژان لویی بارو" و "ماری مادلن" بودند كه از بزرگان تئاتر آوانگارد به حساب می آمدند ... اين نمايشنامه ی عجيب با كارگردانی غريب تر "روژه بلن" و دكور صحنه ی "جياكومتی" به حدی نا مأنوس با تفكرات سنت زده ی آن دوران بود كه حتی افراد خاص و متفكران و اساتيد دانشگاه هم تاب و توان روبرویی با آن را نداشتند و به شدت از آن انتقاد كرده و بكت را به باد استهزاء گرفتند. ولی جالب اينكه طولی نكشيد كه تبديل به بزرگترين و مهمترين درام كل اعصار و قرن بيستم و همچنين بيست و يكم شد. بكت به خاطر اين اثر برنده ی جايزه ی ادبی نوبل شد ولی از حاضر شدن در جشنواره و پذيرفتن جايزه اش سرباز زد و ناشر و منشی او به جايش بر روی صحنه رفت و جايزه را دريافت كرد!

حال به تعريف خلاصه وار اين نمايشنامه می پردازم و در ضمن تحليل اين متن، ارتباط آن را با عقايد چند ژانر موسيقی متال بررسی می كنم:

 

خلاصه ی داستان در انتظار گودو:

در كنار جاده ی خاكی روبروی درختی خشك و بی برگ در سحرگاهی خاكستری و بی روح دو مرد عاصی و ولگرد به نام های "استراگون" و "ولاديمير" كه لباس ها و دو كلاه مضحك بر سر دارند ضمن اينكه منتظر "گودو" نامی هستند كه بيايد و زندگی آنها را سر و سامان ببخشد، با هم مشغول بحث ها و گفتگو هایی پوچ و روزمره اند. در حين اين صحبت ها و بحث كردن های بی ارزش آن دو با هم دو نفر كه انتظارشان نمی رود به نام "پوتزو" كه ارباب است و "لاكی" كه برده است وارد می شوند. پتزو، ارباب و مالك زمين ها و املاك اطراف است و لاكی كه برده ی اوست به وسيله ی يك طناب كلفت كه يك سر آن به گردنش بسته شده و يك سر ديگر آن در دست پوتزو است نگهداری می شود. هر چهار نفر گرم صحبت می شوند و لاكی رقص مضحك و حركات دلقكانه ی خود را به استراگون و ولاديمير نشان می دهد. سپس پسر بچه ای كوچك پيدايش می شود و به آن دو (ولاديمير و استراگون) می گويد آقای گودو سلام رسوند و گفت امروز نمياد ولی فردا حتماً می آد... و اين چنين است كه پرده ی اول به پايان می رسد و از گودو هم خبری نيست و استراگون و ولاديمير به هم نگاه می كنند و پرده می افتد...

در پرده ی دوم اين نمايشنامه شاهكار باز همان مكان و زمان را ميبينيم. به علاوه همان درخت خشك كه البته در اين پرده يك برگ سبز به شاخه ی درخت است! باز ولاديمير و استراگون سر می رسند و با هم گرم صحبت می شوند. استراگون به اينكه ديروز در اين مكان منتظر گودو نامی بوده اند شك دارد و همه چيز را فراموش كرده و معتقد است نه ديروز بوده و نه اين مكان كه منتظر گودو بوده اند و در اين لحظه پوتزو و لاكی به صحنه می آيند و اين بار هر دو كور و كر هستند و لاكی لنگان لنگان راه می رود و قوای بدنی آنها به طرز عجيبی تحليل رفته است! باز هم در انتهای پرده ی دوم مثال پرده ی اول پسر بچه ای به سوی آنها می آيد و به آنها می گويد: "آقای گودو امروز نمی آد ولي فردا حتماً می آد." و به همين روال پرده ی دوم هم به انتها می رسد... !!!

اين چكيده ی داستان نمايشنامه ی در انتظار گودو بود و به حق كه بسی شاهكار بی نظير و در اصل تكرار ناشدنی است. مفسران و منتقدان پس از مدتی كه با اين متن ارتباط بر قرار كردند دست به بررسی و تفسير نقاط قوت و تجزيه و تحليل اين اثر زده و روز به روز به تعداد صفحات مندرج در روزنامه ها و فصلنامه ها و نشريات هنری پيرامون اين متن اضافه گشت. به طوری كه آماری از تعداد اين صفحات در سال 1990 گرفته شد كه چيزی بالغ بر دويست هزار صفحه بود!!! و جالب تر اينكه آثار بكت ناياب ترين كتاب ها و كم مخاطب ترين كتاب ها بوده است!!! و تنها عده ای خاص و اساتيد دانشگاه و تئاتری ها آثار بكت را می خواندند. چرا كه متون بكت از لحاظ ادبي بسيار سخت و دير هضم است و در واقع قشر عامه قدرت درك اين آثار را ندارند و در كمتر كتاب فروشی آثار بكت و كتب بكت يافت می شود. امروزه ساموئل بكت را پدر خوانده ی مكتب "ابزورد" در تئاتر می دانند و در دانشگاه ها بر آثارش رساله ها و پايان نامه ها می نويسند و در رشته ی ادبيات دراماتيك علاوه بر شاخه ی (شكسپيرين = شكسپير شناسی) شاخه ی (بكتين = بكت شناسی) هم وجود دارد!

اينك توضيحي راجع به مكتب ابزورد مي دهم و به سراغ ارتباط آثار بكت با موسيقي متال و ليريك هاي آنان مي پردازم.

 

مكتب ابزورد

اين مكتب به ظاهر در سال 1950 ميلادی آغاز شد. ولی ريشه ها و خاستگاه های آن به سال ها قبل و مكاتب مختلف می رسد. اصطلاح ابزورد نخست توسط منتقد فرانسوی به نام "مارتين اسلين" باب شد. اين اصطلاح برای موج نویی از نويسندگان تئاتری نيز به كار رفت كه نويسندگان نخستين اين مكتب به شمار می آيند. مثل: ساموئل بكت، اوژن يونسكو، ژان ژنه، آرتور آداموف و فرناندو آرابال.

در سال های پيش از انقلاب به دليل فرهنگ سازی نادرست و ترجمه ی اشتباه واژه ی "Absurd" به "پوچی" يا "پوچ گرا" ترجمه و معادل سازی شد. در صورتيكه به هيچ روی چنين نيست و واژه ی "Absurd" هرگز گرايش به پوچی نيست. و درست ترين اصطلاحی كه براي اين واژه معادل سازی شده توسط دكتر فرهاد ناظرزاده كرمانی است كه آن را "عبث" ترجمه و معادل سازی كرده است. تئاتر ابزورد هرگز گرايش به پوچی نداشته بلكه سعی در نمايش آن دارد و نه گرايش به آن. از زمان رياضی دان نامی فيثاغورت به وجود آمده و انگليسی اين واژه "Surd" می باشد؛ به معنای "گنگ، مبهم، عبث، ناگويا". در زمان فيثاغورت اعدادی را كه غير قابل جواب و مسائلی را كه گنگ بودند را با اين واژه می خواندند و رياضی دانان از برخورد با آن مسائل عاجز بودند و نمی توانستند با آن اعداد ارتباط بر قرار سازند. پس مارتين اسلين فرانسوی اين لغت را با اشاره به گنگ و عبث بودنش به تئاتر تعميم می دهد. به تئاتری كه ناگوياست و به سادگی ارتباط برقرار نمی سازد.

كاراكتر هایی كه حضور فيزيكی شان توأماً در يك زمان و مكان است ولی هر يك برای خود ديالوگ می گويد. نه با هم ارتباط طبيعی دارند و نه با مخاطب. از اولين نمايشنامه های اين مكتب می توان به "آوازه خوان طاس" و "در انتظار گودو" اشاره كرد. وقتی كه در سال 1948
"اوژن يونسكو" با نمايشنامه ی "آوازه خوان طاس" داوران و مخاطبان و منتقدين تئاتر را متحير نمود هيچ نويسنده ای چنين جسارتی به خود نداده بود. نمايشی كه فقط نامش آوازه خوان طاس بود. نه آوازه خوانی وجود داشت، نه فرد طاسی! تمام اشخاص بازی "اسميت" نام داشتند. ديالوگ ها تكراری با زبانی جنون آميز و جمله های خبری كه هر كدام در پس ديگری می آمد و هيچ رابطه ی علّی و معلولی در هيچ يك از اجزاء وجود نداشت! نه آغازی، نه ميانه ای و نه پايانی و حتی نه داستان و نه طرحی! در مكانی كه اصلاً معلوم نيست كجاست. مرد و زنی كه در نيمكت پارك سخن می گويند. طی ديالوگ ها به اين نتيجه می رسند هر دو بر روی يك می زيند و بالاخره در يك قاره، يك كشور، يك شهر، يك محله، يك خيابان و يك خانه و بالاخره در يك بستر مشترك زندگی می كنند! و حتی يك دختر كوچك هم دارند! و اين واقعيت تلخ با طنزی سياه و فرای گروتسك نمايانگر زندگی امروز بشر می باشد. نمايشی كه در آن سال بر روی صحنه رفت خاستگاهی در تئاتر مدرن و پست مدرن امروزی گشت. خود "يونسكو" درباره ی اين متن می گويد: "ديالوگ ها و اسم كاراكتر های اين متن را از روی خودآموز فرانسه به انگليسی نوشتم!" اين جملات ساده، خبری و بی مايه برای يونسكو تبديل به جملات ناب و پر معنی ای می گردد تا جائيكه آنها را در قالب ديالوگ برای كاراكتر های خود می نهد! ((اين برای من ناشی از نوعی زوال واقعيت بود. فكر كردم دارم چيزی می نويسم و خلق می كنم به نام تراژدی زبان!)) يونسكو بعدها خالق و آفريننده ی نمايشنامه های بی شماری در اين مكتب می شود. بالغ بر سی اثر نمايشی دارد. در متون ديگر پختگی كلام و زبان به دست آمده اش را شاهديم. از جمله آثار مهم يونسكو می توان به "درس"، "نقص"، "دختر دم بخت"، "عابر هوایی"، قاتل بی مزد"، "قربانيان وظيفه"، آدم كش"، "كرگدن"، "پلاك سيزده"، "بازی كشتار"، "شاه می ميرد"، "ژاك يا تسليم"، "آينده در تخم مرغ هاست"، "قال و مقالی دو نفره"، "آمِدِه يا چطور از شرش خلاص شويم؟" و بالاخره آخرين اثرش يعنی "تشنگی و گشنگی" نيز می توان اشاره نمود. تناقض گویی، پارادوكس زبانی، هرج و مرج صحنه ای، گروتسك و طنز سياه، نيز از شاخصه كاری های يونسكو می باشند. به طوريكه واژه ی ضد تئاتر را برای تئاتر يونسكو قرار دادند! از كتاب هایی به نام های نظريه و جدل ها و يادداشت ها و ضد يادداشت ها كه خاطرات يونسكو و پرسش و پاسخ درباره ی آثار يونسكو است می توان بهتر به جزئيات آثار يونسكو پی برد. از مهمترين نويسنده ی اين مكتب می توان به نام "ساموئل بكت" اشاره نمود. كه او را پدرخوانده ی ابزرود دانسته اند. ساموئل بكت در ايرلند به دنيا آمد و پس از نوشتن چند رمان به نمايشنامه نويسی نيز روی آورد. مهمترين متن اين مكتب "در انتظار گودو" بكت است. متنی كه در سال 1950 ميلادی نوشته شد و در سال 1951 بر روی صحنه رفت. حكايت دو نفر مرد به نام های "استراگون" و "ولاديمير" كه به انتظار گودو نامی در يك جاده ی خشك در كنار درختی مشغول صحبتند و تا به آخر گودو نمی آيد و نمايش پايان می يابد. از ديگر آثار مهم اين نويسنده نيز می توان به: "آخر بازی"، "آخرين نوار كراپ"، "آه، روزهای خوش"، "همه افتادگان"، "من نه" و "فاجعه" نيز اشاره نمود.

در آثار بكت، سكوت عنصر مهم و اساسی است. سكوتی سرد و سنگين كه كاراكتر ها هم دچار آنند. فضای كارهای بكت معمولاً مكان هایی نا شناخته و نا كجا آبادی خالی است. صحنه عريان است و معمولاً كاراكتر ها دارای نقص عضو و مشكلات جسمانی می باشند! و در همين حال مكمل يكديگرند. "ولاديمير" معناگراست و "استراگون" مادی گرا! "پوتزو" ارباب، "لاكی" برده ی كور و فلج، "كلاو" بينا و سرپا و ....

در پست بعد به رابطه ی این مکتب با موسیقی متال خواهم پرداخت.

 

      ساموئل بکت در کافه