
در این پست می خواهم یکی از بهترین و بزرگ ترین گروه های استایل Funeral Doom Metal را به شما معرفی کنم. البته این یک امر بدیهی است که بسیاری از شما این بند را می شناسید و حتی بقیه ی بندهای وابسته به آن را شنیده اید، اما در این مجال می خواهم از زاویه ی دیگری این بند را به شما معرفی کنم و هدف در این جا فقط یک بیوگرافی خشک و خالی نیست.
Until Death Overtakes Me یکی از شاخص ترین ها در استایل Funeral Doom می باشد که در کشور بلژیک واقع شده است و پرکار ترین و آکادمیک ترین بند Funeral است. ابتدا به بیوگرافی کامل این بند خواهم پرداخت و ضمن بررسی برخی از بهترین های این بند به معرفی بندهای وابسته به این گروه خواهم پرداخت.

Stijn Van Cauter این هنرمند بلژیکی الاصل در سال 1999 در کارگاه موسیقی که به دست جمعی از هنرمندان وقت تأسیس شده بود بند تاریک Until Death Overtakes Me را به تنهایی بنا نهاد. درست سال 2000 بود که با یک Split Album با بند I Dream No More کار خود را آغاز کرد. جالب این است که بند مذکور هم به دست خود وی تأسیس گردیده بود و هر دو بند توسط خود او اداره می شدند! این اثر به واقع انقلابی در موسیقی Ambient و Funeral است. اثری سرتاسر تازگی و پدیده ای نوین در استایل های ذکر شده و البته در این میان نباید نقش موسیقی Electronic را نادیده گرفت.
Symphony I - Deep Dark Red که دومین اثر Van Cuter است یک اثر تماماً سمفونیک می باشد که در سال 2001 ضبط شد و این اثر هم در فهرست درخشان ترین آثار وی قرار گرفت. آلبوم نام برده یک فول لنث (Full-Length) است که تمام خصوصیات یک سمفونی را دارد و بار هنری فوق العاده سنگینی در آن وجود دارد.

Symphony II – Absence of Life و باز هم در همین سال یک آلبوم کامل دیگر از این موسیقی دان به ضبط می رسد که باز هم طرفدارانش را محصور خویش می سازد. تِرَک هایی بسیار تاریک و محزون که باز هم سمفونیک هستند و این زنجیره ی غریب Ambient و Funeral و موسیقی Classic را بیشتر به هم پیوند می دهند. سال 2001 سال پرکاری برای Van cuter بود.

Prelude to Monolith در سرتاسر دوران کاری Van Cuter درخشان ترین سال، سال 2003 است. وی در این سال به موفقیت چشمگیری دست می یابد که در میان طرفدارانش تکرار ناشدنی ترین سال به شمار می رود. آلبوم Monolith تنها اثری از این موسیقی دان است که در میان کل طرفدارانش، یک صدا قوی ترین شناخته شده است و در میان این مخاطبین پروپا قرص یگانه اثر Van Cuter همین آلبوم است که در تحلیل ها درباره اش به تفصیل سخن خواهم گفت.

Interludium I: Funeral Path پس از اتمام دوره ای از آثار سریالی - سمفونیک از دوره کاری Van Cuter یک اثر متفاوت بیرون می آید که دو تراک بلند 75 دقیقه و 30 دقیقه ای از خلال آن بیرون می آید. دو ترک اینسترومنتال که هر کدام از تراک ها یک سمفونی روی فاز Ambient و Funeral می باشند. سال 2004 هم سالی سرتاسر موفقیت و تازگی برای آقای موسیقی دان به دنبال داشت!!!

Symphony III – Monolith و اما آخرین اثر از بند اصلی Van cuter در سال 2006 ضبط و به بازار عرضه شد که هنرمند شاعر این سمفونی ها در کارنامه ی کاری خود در 19 بند شرکت داشته و به غیر از فعالیت در بندهای دیگرش به همکاری میان بندهای شاهکاری نظیر Pantheist و Solicide و Wijlen Wij نیز همکاری داشته است.
NULLL Records که از سال 2000 تنها لیبل این بند تاریک بوده است همچنان به حمایت از این بند پرداخته و آثار شاهکار هنرمند شاعر، Van Cuter را به دست طرفدارانش می رساند. جالب اینجاست که بدانید این لیبل بسیار قوی و تهیه کننده ی هنرمند برای حمایت از این بند از جیب خود مایه گذارده و نه برای به دست آوردن دلار و یورو؛ بلکه برای عشق خود دست به چنین عملی زده است! (تفاوت فاحش میان تهیه کننده گان امریکایی و تهیه کنندگان اروپایی!)
و اما این ابتدا و انتهای کار نیست بلکه هنرمند ما در خلال این سالها دست به ساخت آلبوم های دیگری هم زده است که در نوع خود بی نظیر می باشند و در هر ژانر و گونه ای که هستند در نوع خود تک ترین و خاص ترین و تاریک ترین می باشند. ابتدا تمامی بیوگرافی و دیسکوگرافی هنرمند مذکور را برایتان شرح می دهم بعد به تحلیل تک تک این آثار خواهم پرداخت و هرچند پستی که مورد نیاز باشد را به این موضوع اختصاص می دهم تا وقتی که تمامی چنته ی این هنرمند را به شما دوستان معرفی کنم.

در سال 2000 جناب Stijn Van Cuter در کنار بند اصلی خود یعنی Until Death Overtakes Me به فعالیت در بندهای دیگری هم پرداخت و آثار بی نظیر و درخشانی خلق کرد. در زیر به دیسکو گرافی این بندها اشاره می کنم:
I Dream No More بندی است با استایل Electronic/Dark Ambient که در کنار بند UDOM تأسیس شد و در مدتی که بند اصلی Van cuter به تولید شاهکارهای خود می پرداخت، شاهد دو تجربه ی بسیار غریب در نوع خود شد. در سال 2000 به همراه بند UDOM یک Split آلبوم ضبط کرد که نسخه ی بسیار نایابی است. این اثر همان طور که شرح داده شد یک بدعت گذاری در موسیقی های Ambient و Funeral می باشد که نقش Electronic را نباید در آن نادیده گرفت. همینطور در سال 2002 این بند آلبوم کامل خود را با نام Fade-Die ضبط و به بازار عرضه کرد. ترک های این آلبوم همگی از ده دقیقه بیشتر می باشند و اینسترومنتال هستند. ترک هایی بسیار خسته با حسی کاملاً خنثی. این آلبوم در واقع بیانیه ی خاکستری و خنثای Van Cuter است که در دوره ای از زندگی اش ساخته که فوج مشکلات یک ثانیه او را در آسایش نمی گذاشتند.
لیبل این بند هم NULLL Records می باشد و در حال حاضر فعالیت های این گروه بنا به دلایلی کنسل شده است و Van Cuter در بندهای دیگری به فعالیت می پردازد، اما این بدان معنا نیست که بند منحل شده باشد.
و اما در سال 2002 جناب Van Cuter در کنار دو بند دیگرش بندی را تأسیس می کند که به واقع بی نظیر ترین بند در استایل های ترکیبی Ambient و Drone می باشد. Fall of the Grey-Winged One که یکی از غریب ترین بند ها در این استایل است نزد طرفداران این استایل و این موسیقی دان یک بند استثنائی می باشد. بندی اینسترومنتال که شاهکارهای غریب و خسته ای آفریده است و تا سال 2004 پر قدرت به کارش ادامه داد.
Aeons of Dreams نخستین آلبوم این بند است که در سال 2002 با سرمایه گذاری NULLL Records ضبط شد و نزد طرفداران Stijn پخش شد. ترک های این آلبوم همگی بیش از بیست دقیقه هستند و بدون کلام می باشند. جالب اینجاست که در این آلبوم هم ترک ها حالت فرم سیمفونی را حفظ کرده اند و در ترک های این بند هم حس خنثی و سترونی به وضوح دیده می شود.

Death Time Emptiness دومین آلبوم این بند است که در سال 2003 به بازار عرضه شد و مثل اثر قبلی در نوع خود بی نظیر است، هر چند که ادامه ی اثر قبلی می باشد و با گوش سپردن به آن متوجه این خواهیم شد که مثال دو بند دیگر این موسیقیدان، سریالیسم خود را نگه داشته اند.

Intreludium III – Inritus سومین و تا به امروز آخرین آلبوم کامل این بند است که در سال 2004 ضبط شده و در میان دوستداران Van Cuter پخش شده است. این اثر همان طور که از علامت "III" پیداست باز هم دنباله ی آلبوم های قبلی می باشد. این سه گانه در واقع جریانی غریب را دنبال می کنند که از لوای آن به جریانات جالب تری در بندهای دیگرش می رسیم و این سه آلبوم به گفته ی خود Van Cuter سه بیانیه ی "خسته و خنثی" من هستند و از این روی در آنها با حس خنثی ای رو به رو هستیم که ادامه ی جریان دو بند دیگر می باشند و در اینجا به چنین روزی افتاده اند!

و اما این پایان کار نیست و صدای خسته و خنثای ساز ها دیگر بار جانی تازه برای ناله کردن می گیرند و از میان این همه جریان غریب، بندی با استایل Drone/Funeral Doom Metal به نام Beyond Black Void بیرون می آید که جنون واقعی Stijn Van Cauter را نشان می دهد! بندی پر از شعله های آتش، تو گویی سه جریان قبل که همچون آتش زیر خاکستر بودند برای دیگر بار سر از لا به لای خاکسترها بر می کشند و شعله ور می شوند!!!

Desolate؛ این آلبوم تنها آلبوم این بند می باشد که شاهکاری تکرار ناشدنی در استایل های drone و Funeral می باشد. ترک ها همه بالای ده دقیقه و با حسی آتشین و محزون و تا حدی همراه با خشم که طرفداران این بند را به جنون لحظه می کشد!

ولی سال 2002 سالی فوق العاده پر کار و درخشان برای جناب هنرمند بود. در این سال چند پروژه ی بسیار قوی که چندی از آنها را نام بردیم را عرضه کرد و به گفته ی خودش: "جنون کار مرا گرفته بود." و مدام دست به تأسیس بندهای تازه با استایل های جالبی می زد. در تابستان همین سال بود که باز هم یکی دیگر از آفرینش های Van Cuter روانه ی بازار موسیقی شد!
Organium که بندی است با استایل Noise/Black/Ambient از سال 2002 شروع به آفرینش در کارگاه موسیقی کرد و آثار تجربی غریبی را خلق نمود. این بند حالتی کلیسایی دارد و با حس و حالی کاملاً متفاوت از جریانات پیشین به کار پرداخت.

The Rage آلبوم کاملی است که در سال 2004 روانه ی بازار شد و در این آلبوم که ترک هایی طولانی دارد Van Cuter از ساز "اورگانوم" در موسیقی خود بهره می جوید و به واقع حسی طنین انداز و سر تا سر قرون وسطایی به مخاطب القاء می شود.

Interludium IV: Levitation؛ اما این بند تا سال 2007 سکوت می کند و این بار با آلبومی متفاوت در نوع خود سر و کله اش پیدا می شود و بیانیه ی "فاوستی" خود را با صدایی طنین انداز می خواند! خود وی در باره ی این آلبوم گفته است: "گناه بودن در سرتاسر این اثر به مخاطب القاء می شود." در این آلبوم باز هم با NULLL Records طرف هستیم. شرکتی که این هنرمند بزرگ را کشف کرد و پر قدرت با او به همکاری پرداخت و وی را حمایت نمود

بند آسمانی Dreams of Dying Stars با استایل Ambient/Darkwave هم یکی دیگر از پروژه های خاص و تکرار ناشدنی Van Cuter است که از سال 2002 پایه ریزی شد و در همان کارگاه آلبوم هایش ریکورد شد و مثل بقیه ی پروژه های محزون وی از سال 2003 تا 2007 با قدرت تمام آرشیو طرفداران را جلا بخشید! آلبوم های این بند از این قرار می باشند:
Stardance در سال 2003

Interludium II – Aeon G در سال 2004

Funeral in the Void در سال 2004

Interludium V – Buried in the Void در سال 2007

این چهار آلبوم کامل با استایلی ترکیبی و خاص به بازار طرفداران آمدند و آلبوم سوم این بند در فهرست بهترین های این نوع در زمان خودش به ثبت رسید. این بند در میان دیگر پروژه های این موسیقیدان جایگاه ویژه ای دارد چرا که از استایل Darkwave نیز استفاده کرده است؛ استایلی محزون و آرام و بدون درام که در حالت "نأشگی" چنان خیال انگیز و غریب می شود که مخاطب را به دنیایی دیگر می برد. خود وی در باره ی این پروژه اش چنین می گوید: "هرگز نمی خواستم این پروژه را در اینترنت برای دانلود قرار دهم و این چهار آلبوم نزد طرفدارانم عمومیت یابند اما وقتی تمام آلبوم ها را ساختم تمام آنها را یک جا در سال 2007 روانه ی بازار طرفداران کردم. انسان گاهی اعتقاداتش به یک باره بر می گردد!"
Dance Nihil که یک تک پروژه ی نایاب است و در میان آثار دیگر کمتر بدان توجه می شود یک پروژه ی تک ترک است که موسیقی دان در آن دست به نوآوری جالبی می زند و روی موود "ماژور - قرون وسطایی" دست به بازی با موودها می زند. یک ترک ده دقیقه ای اینسترومنتال است که در نوع خود بی نظیر است و همچنین استایل ترکیبی Dark-Ambient/Dark-Darkwave را پیش می گیرد.

Until Death Overtakes Me - Orchestral Ambient Funeral Doom
Beyond Black Void - Minimalistic Drone Funeral Doom
The Ethereal - Nihilistic Funeral Doom
Fall of the Grey- Winged One - Drone Ambient
Organium - Noise Black Ambient
Dreams of Dying Stars - Dark Ambient Wave
In the Mist - Organic Drone Ambient
Forbidden Fields - Dark Drone Ambient
Dance Nihil - Dark Gloomy Wave Ambient
I Dream No More - Electronic Ambient
Tear Your Soul Apart - Noise Industrial
بندها:
In Somnis - Dark Doom Metal
The Sad Sun - Twisted Funeral Doom
Cold Aeon - Experimental Funeral Doom
Wijlen Wij - Funeral Doom
بندها و پروژه های مرتبط:
Pantheist - Classical inspired Funereal Doom
Solicide - Drone Funeral Doom
Anonymous Soul - Atmospheric Black & Ambient
که همگی در سایت رسمی او به ثبت رسیده اند. در پست بعدی به تک تک آلبوم ها با تحلیل موسیقی و فرم آن خواهم پرداخت. با این امید که بتوانم رضایت طرفدارانش در ایران را جلب کنم. در پایان این پست نیز تعدادی از شاهکارهای این هنرمند بزرگ رو برای دانلود قرار می دهم.(1) تا پستی دیگر بدرود دوستان . . .
1- فایل ها با فرمت OGG می باشد. برای اجرای اینگونه فایل ها می توانید از برنامه های Winamp و Jet Audio استفاده کنید.
بخش دانلود:
Death (Band: Fall of the Grey-Winged One) / Size: [12.6 MB]
Distant Void (Reprise) (Band: Dreams of Dying Stars) / Size: [8.4 MB]
L'anatheme (Band: Wijlen Wij) / Size: [3.8 MB]
Marce Funèbre (Band: Until Death Overtakes Me) / Size: [6.5 MB]
The Memory and the Monolith (Band: Solicide) / Size: [12.4 MB]
با درود فراوان خدمت دوستان گرامی
امیدوارم حال و روزتان خوب باشد و به دور از غم ها در کنار خانواده زندگی خوشی داشته باشید. از همه دوستان و یاران همیشگی این وبلاگ هم به خاطر دیرکردم در ارائه پست جدید پوزش می خواهم.
خُب در این پست می خواهم درباره ی یک بیماری فوق العاده عجیب برای شما مطلبی بازگو کنم. بیماری لاعلاجی که با مرگ هم آغوش است و بسیار نایاب تر از بیماری Necrophilia است. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید و در پایان مصاحبه ای با یکی از این بیمارها را برای شما آماده کرده ام که مطمئناً برایتان جالب خواهد بود.
Necromimesis
در پست های قبل درباره ی بیماری بسیار نادری به نام Necrophilia (جسد دوستی جنسی) مطالبی ارائه شد. در این پست به سراغ یکی دیگر از خانواده ی "نکرو" ها می رویم و مطالبی را در این باره عنوان خواهیم کرد.
بیماری بسیار بسیار نایاب Necromimesis یا (خود مرده پنداری) یکی از بیماری های آسیبی-شخصیتی است که پس از یک دوره افسردگی طولانی گریبان انسان را می گیرد. این بیماری یک در سه میلیون گزارش شده و بیشتر در مناطق گرمسیری وجود دارد ولی این بدان معنا نیست که در مناطق سردسیری این بیماری رخنه نمی کند. این بیماری در حوزه ی اسکاندیناوی نیز گزارش شده است. بیماری ذکر شده بر دو نوع است که انواع آنرا شرح خواهم داد:
1- نکرومیمِسیس حقیقی
2- نکرومیمِسیس مجازی
در نوع اول که به نکرومیمسیس حقیقی معروف است بیمار پس از یک دوره ی دو/سه ساله افسردگی بسیار شدید و مزمن بدین بیماری مبتلا می گردد. بیمار خود را مرده می پندارد و گاه روزها و شبها یک جا دراز کشیده و کوچکترین حرکتی به خود نمی دهد. دلیل حرکت نکردن این است که بیمار نمی داند از کدام نقطه برخیزد! چرا که جای خویش را نمی یابد. مثلاً اگر روی تخت دراز کشیده باشد نمی تواند تصمیم بگیرد که از کدام نقطه ی خانه برخیزد و مدام فکر می کند جایی غیر از آن جایی است که خوابیده و به همین خاطر قدرت تصمیم گیری در او منحل می شود و قادر به تمرکز نیست. گاهی پیش می آید که بیمار بر سر جای خود خشک می شود و از تشنگی و گرسنگی مفرط جان ببازد. این بیماری در بدو شروع به صورتی است که بیمار را تا دو روز بر سر جا میخکوب مب کند و بیمار قادر به کوچیکترین حرکتی نیست. ابتدا بیمار به گوشه ای تاریک خزیده و دراز می کشد و در همان حالت باقی می ماند. برخی از این بیماران چشمهایشان باز می ماند و به یک نقطه خیره می شوند بدون اینکه چیزی ببینند یا کوچکترین صدایی را بشنوند. حتی گزارش شده که این بیماران خواب نیستند و پس از سیر طبیعی خواب پس از مدتی بیدار می شوند و تمام طول مدتی که بی حرکت هستند را به گمان این که مرده اند سپری می کنند و کمترین حرکتی به خود نمی دهند. بیمار در این حالت کاملاً بیدار است ولی نه می بیند و نه می شنود و به هیچ وجه خواب نمی بیند. تنها فکری که در سرش است این فکر است که مرده است و جسدی بیش نیست. پس با این فکر است که دیگر به خود حرکتی نمی دهند و جدای عمدی که در این کار وجو دارد یک اجبار تخریب کننده جلوی هر تفکری غیر از مرده بودن را از آنها می گیرد.
در نوع دوم که به نکرومیمسیس مجازی معروف است بیمار به وضع بدتری دچار می گردد. این دسته از بیماران گاه دو یا سه روز درون قبر دراز می کشند و تمام این مدت (توهم زا) مصرف می کنند و خود را بی حرکت می گیرند. این بیماران بر خلاف بیماران حقیقی قادر به تفکر هستند و مدام توهمات خاصی می بینند. مثلاً جسد خود را در حال تشییع می یابند و یا جنازه ی خود را می بینند که کرم ها بدو هجوم برده و در حال تجزیه شدن است! این بیماران در ابتدای بیماری بر روی رختخواب خویش دراز می کشند و گاه ساعت های طولانی (بیشتر از بیست ساعت) می خوابند و بدتر از همه اینکه تا ساعات زیادی پس از بیداری کوچکترین حرکتی به خود نمی دهند و از جای خود بر نمی خیزند. گفته شده است که بیماران مجازی به یک خود تخریبی اجباری دچار هستند. بیشتر این بیماران کسانی که یک یا دو بار تجربه ی ترک اعتیاد را دارند و به همین خاطر درگیری با این بیماری درونشان تشدید می شود. بیماران مجازی بعضاً به Anorexia (روزه ی اجباری دائمی) مبتلا می گردند و گاه روز ها چیزی نمی خورند و شاید در پایان روز برای ادامه ی حیاط چند قطره آب بنوشند!
در این بخش مصاحبه ای با یک بیمار حقیقی را برایتان آماده کرده ام که تقدیم حضورتان می کنم.
مصاحبه ای با یک بیمار Necromimesis در ابتدای بیماری
پرسش گر: خودت رو معرفی کن و یک بیوگرافی از خودت برای ما بگو.
بیمار: سلام به شما. من ج.ع هستم. متولد ایران. مسلمان هستم و بیست و نه سال سن دارم. در دانشگاه "سورین" فرانسه تحصیل کردم و در رشته ی باستان شناسی با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شدم و دو ترم از فوق لیسانس همین رشته رو خوندم که بیمار شدم و به آمریکا رفتم. مدتی رو پیش مادرم بودم و پس از آن دوره ی بسیار کوتاه به ایران آمدم.
پرسش گر: ازدواج نکردی؟
بیمار: خیر
پرسش گر: میتونی در این باره توضیحاتی بدی؟
بیمار: من به دلیل مشکلات زیادی که داشتم قادر به زندگی مشترک نبودم. من از ابتدای جوانی یک نوع ضعف اجباری در خودم پیدا کردم که قادر به زندگی مشترک نبودم. به همین خاطر تا به حال تنها موندم.
پرسش گر: کسی رو برای ازدواج در نظر داشتی؟
بیمار: خُب اوایل چرا. شده بود از کسی خوشم بیاد ولی پس از مدتی ازش دلسرد می شدم و این جریان چندین بار تکرار شد.
پرسش گر: س ک س هم داشتی؟
بیمار: کارنامه ی زندگی جنسی من خالیه! گاهی دست به خودارضایی های نیمه می زدم. در واقع خودارضایی نبود چرا که با هدف تخریب و سرکوب امیال درونی خود بود!
پرسش گر: چرا این کارو می کردی؟ چه نیرویی باعث می شد با خودت این کارو بکنی؟
بیمار: هرگز در این باره چیزی نمی دونم. حتی بارها به خودم قول داده بودم که دیگه دست به چنین عملی نزنم و یا اگر می زنم خودم رو ارضا کنم ولی وقتی به این لحظه می رسیدم از خودم متنفر می شدم و تمومش می کردم!
پرسش گر: خُب درباره ی بیماری اصلیت بگو. از کِی شروع شد؟
بیمار: این بیماری پس از شش سال افسردگی مزمن و شدید گریبانم رو گرفت و در حال حاضر مدت سه ماه هست که به این بیماری مبتلا شده ام و در عرض این سه ماه بیست کیلو از وزنم کم شده!!!
پرسش گر: توضیح بده. از حالاتت بگو.
بیمار: در ابتدا پس از خواب از رختخواب جدا نمی شدم و اصلاً دوست نداشتم کوچکترین حرکتی به خودم بدم و این تا بیست الی بیست و چهار ساعت طول می کشید که بیدار توی رختخواب درازمی کشیدم و فکر می کردم مرده ام! همش به دیوار سیاه جلوی روم زُل می زدم.
پرسش گر: این دیوار سیاه چه شکلی داشت؟
بیمار: البته من بهش می گم دیوار سیاه. ممکنه اصلاً دیواری در کار نبوده باشه ولی چیزی که می دیدم یک طرح آجری نگاتیو یود که دیوارش سیاه و خطوط آجرش سفید بود و دیوار صاف و یک دست بود. حس می کردم این سنگ قبر خودمه!
پرسش گر: وقتی قادر به حرک میشی چه حالی داری و اصولاً اولی کاری که می کنی چیه؟
بیمار: حس ضعف شدید دارم. گرسنه می شم و به سوی آب و غذا هجوم می برم.
پرسش گر: درباره ی کسانی که در دنیا مبتلا به این بیماری شدن چیزی شنیدید؟
بیمار: بله. من چند مصاحبه از چند نفر که همه هم مَرد بودند خوندم و خیلی متأثر شدم که این بیماری اینقدر دست و پای آدم رو می بنده. از شانس خودم متنفر شدم.
پرسش گر: اگر حرفی، چیزی، داری بگو.
بیمار: امیدوارم به حالت طبیعیم برگردم هر چند که حالت طبیعی من همیشه با بیماری های جسمانی و روانی توأم بود ولی به هر حال امیدوارم دوباره به روزهای سلامتی برگردم. برای همه ی کسانی که به این بیماری مبتلا هستند آرزوی سلامت دارم و از کسانی که سالم هستند می خوام که قدر سلامتشون رو بدونن و هرگز حسرت نداشته ها رو نخورن.
رابطه ی مكتب ابزورد با موسيقی متال
اگر بخواهيم با ديدی موشكافانه به اين قضيه بنگريم و آن را مورد تجزيه و تحليل قرار بدهيم بايد بگوييم همان طور كه مكتب ابزورد به شالوده شكنی و ساختار شكنی بنيادهای مكاتب كلاسيك و رئاليسم (واقع گرایی) می پردازد و مرزها و قاعده ها و قرار داد های كليشه شده را در هم می شكند، موسيقی متال هم به نسبت موج ابزوردی در موسيقی است كه تلاش می كند تا قواعد و قانون های موسيقی كلاسيك را بر هم زند و مرزها را در هم شكسته و پای خود را فراتر از آن نهد و همچون مكتب ابزورد كه در ادبيات دراماتيك و تئاتر متولد شد، موج نو موسيقی و جنبش متال هم در هنر موسيقی نمايان شد و اكنون شاهد رشد روز افزون آن در همه ی كشور ها چه فقير و چه ثروتمند هستيم ...
نكته ی ديگر مسأله ی وكال (صدای خواننده) در موسيقی متال و قانون صداسازی و افكت گذاری است كه يا با استايل Death است يا Black. در اين نمونه وكال ها در موسيقی تلاش هر چه بيشتر برای اندك بر قراری ارتباط با مخاطب از روی عمد است و تا ليريك آن را نخوانيم نمی شود درك كرد كه خواننده چه می گويد. درست همانند مكتب ابزورد در ادبيات و تئاتر. مخاطب با يك بار تماشای اثر يا يك بار خواندن نمايشنامه نمی تواند پی به مفهوم و منظور نويسنده ببرد و تا دست به تجزيه و تحليل و خوانش چند باره ی متن يا تماشای چند مرتبه ای اثر نزند نمی تواند با آن ارتباط برقرار سازد! در مكتب ابزورد بازيگران روی صحنه با يكديگر ارتباط بر قرار نمی كنند! هر كس برای خودش ديالوگ می گويد و هر شخصيت حرف خودش را می زند و هيچ كس به حرف ديگری توجه نمی كند و همينطور تماشاگر و مخاطب هم با اثر ارتباط برقرار نمی كند! مگر با تماشای مكرر و تجزيه تحليل آن ...
نكته ی حائز اهميت تری هم در اين دو پديده مشابه با يكديگر وجود دارد و آن مسأله ی زبان و لحن است. در موسيقی متال با توجه به استايل آن با نوعی ساختار زبانی خاص روبرو هستيم كه تم شعری و هدف و افكار بَند را روشن می سازد. در موسيقی متال زبان بسيار پيچيده و تا حد زيادی تلفيقی است. تلفيقی از زبان عاميانه + اسلنگ (كوچه بازار) + زبان ادبی و ديگر زبان هاست كه اين امر باعث می شود اين موسيقی هر چه بيشتر به سوی گنگ بودن و پيچيده بودن برود. دقيقاً مثل مكتب ابزورد كه در تمامی آثارش شاهد چنين جريانی هستيم. در نمايشنامه های ابزورد نويسنده دست به انواع بازی های زبانی و كلامی از جمله "جناس"، "تلميح"، "مكث و سكوت"، "ايهام"، "نماد"، "ايما و اشاره"، "نشانه" و "تكرار" می زند و تمام اين صنايع ادبی در امر پيچيده شدن اثر و نا گويا بودن آن دخيل هستند...
از ديگر مسائل قابل اشاره ميان اين دو پديده می توان به تصويری بودن و تصوير سازی ذهنی و واژه ها اشاره نمود. چنانچه در موسيقی متال ليريك ها طوری نوشته شده اند كه مخاطبانی كه آن را می خوانند اين فرصت را می يابند كه به كمك قوه ی خلاق ذهن خود و تأثير موسيقی و جادوی واژه ها برای خود تصوير سازی كنند و آن تصاويری را كه از لا به لای واژه ها و متن به علاوه ی تأثيری كه موسيقی بر آنان می گذارد ببينند و اين درست مشابه خوانش نمايشنامه ی ابزورد است كه مخاطب به وسيله ی تأثيری كه لحن كلام و شكل واژه ها بر او می گذارند در ذهن خود دست به تصوير سازی می زند و در واقع بازی شخصيت ها را در ذهن خود می بيند و با اثر هم ذات پنداری كرده و به بازشناسی و تحول و تزكيه می رسد ...
مورد جالب توجه ديگری را كه بايد خدمتتان عارض شوم مسأله ی "محتوا و مضمون" است كه البته در همه ی هنر ها وجود دارد، منتهی مشابهت مضمونی – محتوایی اين دو پديده با هم شنيدنی و حيرت انگيز است. در موسيقی متال با مضامينی نظير فقر، اعتراض، خشونت، انزوا، افسردگی، اعتياد و مخدر، انحطاط و زوال خانواده، انحراف ج.ن.س.ی و ... است و با خواندن ليريك های بند های متال می توانيم به اين مضامين و تِم ها دست پيدا كنيم؛ درست مثل مكتب ابزورد كه مضامينی از قبيل فقر و فساد، انسان گريزی، افسردگی، انحرافات ج.ن.س.ی – خانواده و ... را در آثار خود می گنجاند و به آن بُعد تاريك و مرده ی زندگی انسان می پردازد...
آيا موسيقی متال و مكتب ابزورديسم هر دو پديده هایی پست مدرن هستند؟
در پاسخ به اين سؤال بايد با دقت و موشكافی بسيار ريز و دقيقی پاسخ گفت. چرا كه بايد به دورانی بازگرديم كه مدرنيسم جای خود را به پست مدرنيسم داد. "هايدگر" فيلسوف آلمانی نخستين كسی بود كه واژه ی پست مدرن را رايج كرد و با بيانيه هایی كه در اين باب صادر كرد عصر پست مدرن را به دنيا آورد. درست است كه نيم مهمی از موسيقی متال و مكتب ابزورد در عصر مدرنيسم شكل گرفت و ريشه های اين دو پديده حتی به رنسانس هم بر می گردد ولی ناچاراً بايد پذيرفت كه "پست مدرنيسم" همه چيز را به بازی و سخره می گيرد و همه ی مكاتب و جريان های فكری – مكتبی پيش از خود را يا با هم ادغام می كند يا به تنهایی با شكلی دگرگون شده و غريب عرضه می كند! پس اين امر در موسيقی متال و مكتب ابزورد كه خود از بيانيه های مدرنيسم به شمار می رفتند هم مستثنی نيست و اين دو پديده ی عصر نو يا مدرنيسم هم در اين بازی سياه و طنز آلود سهيم و شريك می شوند و امروزه بايد قبول كرد و دم بر نياورد كه موسيقی متال و مكتب ابزورد دو پديده ی دگرگون شده و تماماً پست مدرن می باشند.
بخش دانلود:
دوستان عزیز از این پس در پایان هر پست تعدادی تِرَک بسته به نوع پست برای درک بهتر و ارتباط برقرار کردن با آن پست برای دانلود قرار خواهد گرفت. در صورتی که گزینه های بهتری برای دانلود در نظر دارید معرفی کنید. (برای دانلود روی لینک های زیر کلیک کنید.)
Sterile Nails and Thunderbowels (Band: Silencer / Album: 1998- Death – Pierce Me) [8.7 MB]
Neni Cesty Zpet I (Band: Trist / Album: 2007- Neni Cesty Zpet) [12.0 MB]
- به انتظار گودو!
استراگون: ببينم گفتی فردا هم بايد بيايم اينجا؟
ولاديمير: آره
استراگون: پس می تونيم يك تيكه طناب حسابی با خودمون بياريم!
ولاديمير: آره
استراگون: دی دی
ولاديمير: بله؟
استراگون: من ديگه نمی تونم ادامه بدم.
ولاديمير: خيال می كنی
استراگون: چطوره از هم جدا بشيم؟ شايد واسه ی هر دومون اينجوری بهتر باشه؟
ولاديمير: فردا خودمون رو دار می زنيم. مگه اينكه گودو بيادش.
استراگون: اگه اومدش چی؟
ولاديمير: خُب نجات پيدا می كنيم ديگه.
استراگون: خُب، بريم؟
ولاديمير: شلوارت رو بكش بالا.
استراگون: چی؟
ولاديمير: شلوارت رو بكش بالا.
استراگون: باشه
ولاديمير: خُب، بريم؟
استراگون: آره بريم.
(از جای خود تكان نمی خورند.)
پرده می افتد، تاريكی.
به انتظار كه هستی؟ به انتظار گودو؟ چه خيال خوشی!گودو!شايد فردا بيايد؟ شايد فردا با دست پر سر برسد و زندگيمان را سر و سامان ببخشد ...؟ حتماً خواهد آمد. ولی امروز نه. فردا، فردا خواهد آمد و زندگيمان را نجات خواهد داد... آقای گودو گفت امروز نمی آد، اما فردا حتماً مياد... واقعاً به انتظار چه كسی و چه چيزی نشسته ايم؟ آيا دل به چه خوش داشته ايم و برای چه آمده ايم و برای چه می رويم؟ او كيست؟ كيست كه فردا خواهد آمد؟ او كيست كه فردا با دست پر خواهد آمد؟به چه گفته و وعده ی آمدن را داده؟ چرا فردا؟
چرا امروز نمی آيد؟ ...
بله دوستان ... با عرض درود های فراوان خدمت شما بازديد كنندگان محترم اين وبلاگ. اميدوارم حالتون خوب باشه و از پست های پيشين راضی بوده باشيد. در اين پست همانطور كه از عنوان و مقدمه اش پيداست قصد دارم مسأله ای كه امروزه موضوع اصلی دنيا و انسان است مطالبی بنويسم. مسأله ای كه جهان شرق و غرب را به خود مشغول كرده و از زمانی كه بشر پا بر اين كره ی خاكی گذارده با اين مسأله و يا بهتر بگويم با اين معما رو به رو است ... درست است. مسأله ی "انتظار" كه در اصل موضوع اصلی و يگانه هدف آفرينش و انسان است. انتظار بر ای آمدن منجی و پيكی سوار بر اسبی سپيد بيايد و انسان را از اين همه بدبختی و جبر و ستم رهایی بخشد!!!
مقدمه ی اين بحث را با يكی از شاهكار ترين آثار ادبی جهان يعنی "در انتظار گودو" اثری معروف از "ساموئل بكت" آغاز كردم. چرا كه اين نويسنده ی ايرلندی الاصل تنها كسی است كه زندگی مرا به طرز خارق العاده ای تغيير داد. نويسنده ای كه شب ها با خواندن آثارش اشك ها ريختم و گاه چنان از خود بی خود می شدم كه هذيان می گفتم و تا مدت ها لب به غذا و خوراك نمی زدم. ساموئل بكت بزرگوار اين پيرمرد عبوس با چهره ای پر از چين و چروك كه اين خطوط چروك ها يادآور ترك ها و شكاف های زمين هستند كسی است كه ادبيات و هنر مدرن و پست مدرن به او مديون است. بكت عصاره و چكيده ی ادبيات و فلسفه و هنر و روانشناسي پيش از دوره ی خود است! او استثنایی ترين چهره ای است كه تا كنون به جهان هنر و ادبيات پا گذارده است. او از عنفوان جوانی از دوربين ها، رسانه ها و خبر نگاران فراری بود و موج سيل آسای مصاحبه كنندگان و خبر نگاران را ناكام گذاشت و تنها سه بار در طول زندگی هشتاد و چهار ساله ی خويش مصاحبه كرد و جالب اين است كه بدانيم يكی از مصاحبه كنندگان بكت يك ايرانی است به نام "دكتر احمد كاميابی مسك".
جواني بكت تؤام با دو جنگ جهانی و خيل جنون آسایی از مكاتب و دوره ها و آشنایی با هنرمندان و ديگر مسائل بود و هر يك از اين جريانات به خودی خود در زندگی او تأثيرات به سزایی داشتند و از مهمترين اين پيشامدها و حوادث آشنایی بكت با مريد و دوست نزديكش "جيمز جويس" كه تأثير بسيار زيادی بر روی آثار بكت گذاشت و تا آخر عمر هنری بكت می توانيم رد پای جويس را در آثارش ببينيم و اين بدين معنا نيست كه بكت از جويس تقليد می كرده و هرگز نبايد برداشت كنيم كه جويس استاد بكت بوده است.
از جمله رويداد های مهم در زندگی بكت آشنایی او با هنرمند جاويدان و پدر هنر مدرن و بنيانگذار هنر پست مدرن "مارسل دوشان" بود كه وجود اين شخصيت هنری به خوبی در چند نمايشنامه ی بكت مشهود است. بكت ابتدای فعاليتش را با نوشتن چند مقاله و شعر شروع كرد. و در نيمه ی دوم دهه ی 30 بود كه رو به رمان نويسی آورد و نخستين رمان بلند خود را به نام "مورفی" به چاپ رسانيد. بكت تا اوايل دهه ی 50 فقط به عنوان يك رمان نويس ايرلندی شناخته شده بود و در سال 1951 كه شاهكار خود "در انتظار گودو" را خلق كرد به طرز خارق العاده ای خود را تبديل به يگانه خداوندگار درام مدرن به جهان ادبيات معرفی كرد. اين نمايشنامه ی عجيب و حيرت انگيز وقتی در اوخر همان سال با كارگردانی "روژه بلن" فرانسوی بر روی صحنه رفت رعشه بر اندام منتقدان انداخت و باعث اعتراض تماشاگران بی شماری شد. گفته می شود در اجرای اول از اين نمايشنامه تماشاگران يكی پس از ديگری سالن نمايش را ترك گفته و حتی چند منتقد هم سالن را ترك گفتند!!! و از معدود كسانی كه در سالن ماندند "ژان لویی بارو" و "ماری مادلن" بودند كه از بزرگان تئاتر آوانگارد به حساب می آمدند ... اين نمايشنامه ی عجيب با كارگردانی غريب تر "روژه بلن" و دكور صحنه ی "جياكومتی" به حدی نا مأنوس با تفكرات سنت زده ی آن دوران بود كه حتی افراد خاص و متفكران و اساتيد دانشگاه هم تاب و توان روبرویی با آن را نداشتند و به شدت از آن انتقاد كرده و بكت را به باد استهزاء گرفتند. ولی جالب اينكه طولی نكشيد كه تبديل به بزرگترين و مهمترين درام كل اعصار و قرن بيستم و همچنين بيست و يكم شد. بكت به خاطر اين اثر برنده ی جايزه ی ادبی نوبل شد ولی از حاضر شدن در جشنواره و پذيرفتن جايزه اش سرباز زد و ناشر و منشی او به جايش بر روی صحنه رفت و جايزه را دريافت كرد!
حال به تعريف خلاصه وار اين نمايشنامه می پردازم و در ضمن تحليل اين متن، ارتباط آن را با عقايد چند ژانر موسيقی متال بررسی می كنم:
خلاصه ی داستان در انتظار گودو:
در كنار جاده ی خاكی روبروی درختی خشك و بی برگ در سحرگاهی خاكستری و بی روح دو مرد عاصی و ولگرد به نام های "استراگون" و "ولاديمير" كه لباس ها و دو كلاه مضحك بر سر دارند ضمن اينكه منتظر "گودو" نامی هستند كه بيايد و زندگی آنها را سر و سامان ببخشد، با هم مشغول بحث ها و گفتگو هایی پوچ و روزمره اند. در حين اين صحبت ها و بحث كردن های بی ارزش آن دو با هم دو نفر كه انتظارشان نمی رود به نام "پوتزو" كه ارباب است و "لاكی" كه برده است وارد می شوند. پتزو، ارباب و مالك زمين ها و املاك اطراف است و لاكی كه برده ی اوست به وسيله ی يك طناب كلفت كه يك سر آن به گردنش بسته شده و يك سر ديگر آن در دست پوتزو است نگهداری می شود. هر چهار نفر گرم صحبت می شوند و لاكی رقص مضحك و حركات دلقكانه ی خود را به استراگون و ولاديمير نشان می دهد. سپس پسر بچه ای كوچك پيدايش می شود و به آن دو (ولاديمير و استراگون) می گويد آقای گودو سلام رسوند و گفت امروز نمياد ولی فردا حتماً می آد... و اين چنين است كه پرده ی اول به پايان می رسد و از گودو هم خبری نيست و استراگون و ولاديمير به هم نگاه می كنند و پرده می افتد...
در پرده ی دوم اين نمايشنامه شاهكار باز همان مكان و زمان را ميبينيم. به علاوه همان درخت خشك كه البته در اين پرده يك برگ سبز به شاخه ی درخت است! باز ولاديمير و استراگون سر می رسند و با هم گرم صحبت می شوند. استراگون به اينكه ديروز در اين مكان منتظر گودو نامی بوده اند شك دارد و همه چيز را فراموش كرده و معتقد است نه ديروز بوده و نه اين مكان كه منتظر گودو بوده اند و در اين لحظه پوتزو و لاكی به صحنه می آيند و اين بار هر دو كور و كر هستند و لاكی لنگان لنگان راه می رود و قوای بدنی آنها به طرز عجيبی تحليل رفته است! باز هم در انتهای پرده ی دوم مثال پرده ی اول پسر بچه ای به سوی آنها می آيد و به آنها می گويد: "آقای گودو امروز نمی آد ولي فردا حتماً می آد." و به همين روال پرده ی دوم هم به انتها می رسد... !!!
اين چكيده ی داستان نمايشنامه ی در انتظار گودو بود و به حق كه بسی شاهكار بی نظير و در اصل تكرار ناشدنی است. مفسران و منتقدان پس از مدتی كه با اين متن ارتباط بر قرار كردند دست به بررسی و تفسير نقاط قوت و تجزيه و تحليل اين اثر زده و روز به روز به تعداد صفحات مندرج در روزنامه ها و فصلنامه ها و نشريات هنری پيرامون اين متن اضافه گشت. به طوری كه آماری از تعداد اين صفحات در سال 1990 گرفته شد كه چيزی بالغ بر دويست هزار صفحه بود!!! و جالب تر اينكه آثار بكت ناياب ترين كتاب ها و كم مخاطب ترين كتاب ها بوده است!!! و تنها عده ای خاص و اساتيد دانشگاه و تئاتری ها آثار بكت را می خواندند. چرا كه متون بكت از لحاظ ادبي بسيار سخت و دير هضم است و در واقع قشر عامه قدرت درك اين آثار را ندارند و در كمتر كتاب فروشی آثار بكت و كتب بكت يافت می شود. امروزه ساموئل بكت را پدر خوانده ی مكتب "ابزورد" در تئاتر می دانند و در دانشگاه ها بر آثارش رساله ها و پايان نامه ها می نويسند و در رشته ی ادبيات دراماتيك علاوه بر شاخه ی (شكسپيرين = شكسپير شناسی) شاخه ی (بكتين = بكت شناسی) هم وجود دارد!
اينك توضيحي راجع به مكتب ابزورد مي دهم و به سراغ ارتباط آثار بكت با موسيقي متال و ليريك هاي آنان مي پردازم.
مكتب ابزورد
اين مكتب به ظاهر در سال 1950 ميلادی آغاز شد. ولی ريشه ها و خاستگاه های آن به سال ها قبل و مكاتب مختلف می رسد. اصطلاح ابزورد نخست توسط منتقد فرانسوی به نام "مارتين اسلين" باب شد. اين اصطلاح برای موج نویی از نويسندگان تئاتری نيز به كار رفت كه نويسندگان نخستين اين مكتب به شمار می آيند. مثل: ساموئل بكت، اوژن يونسكو، ژان ژنه، آرتور آداموف و فرناندو آرابال.
در سال های پيش از انقلاب به دليل فرهنگ سازی نادرست و ترجمه ی اشتباه واژه ی "Absurd" به "پوچی" يا "پوچ گرا" ترجمه و معادل سازی شد. در صورتيكه به هيچ روی چنين نيست و واژه ی "Absurd" هرگز گرايش به پوچی نيست. و درست ترين اصطلاحی كه براي اين واژه معادل سازی شده توسط دكتر فرهاد ناظرزاده كرمانی است كه آن را "عبث" ترجمه و معادل سازی كرده است. تئاتر ابزورد هرگز گرايش به پوچی نداشته بلكه سعی در نمايش آن دارد و نه گرايش به آن. از زمان رياضی دان نامی فيثاغورت به وجود آمده و انگليسی اين واژه "Surd" می باشد؛ به معنای "گنگ، مبهم، عبث، ناگويا". در زمان فيثاغورت اعدادی را كه غير قابل جواب و مسائلی را كه گنگ بودند را با اين واژه می خواندند و رياضی دانان از برخورد با آن مسائل عاجز بودند و نمی توانستند با آن اعداد ارتباط بر قرار سازند. پس مارتين اسلين فرانسوی اين لغت را با اشاره به گنگ و عبث بودنش به تئاتر تعميم می دهد. به تئاتری كه ناگوياست و به سادگی ارتباط برقرار نمی سازد.
كاراكتر هایی كه حضور فيزيكی شان توأماً در يك زمان و مكان است ولی هر يك برای خود ديالوگ می گويد. نه با هم ارتباط طبيعی دارند و نه با مخاطب. از اولين نمايشنامه های اين مكتب می توان به "آوازه خوان طاس" و "در انتظار گودو" اشاره كرد. وقتی كه در سال 1948
"اوژن يونسكو" با نمايشنامه ی "آوازه خوان طاس" داوران و مخاطبان و منتقدين تئاتر را متحير نمود هيچ نويسنده ای چنين جسارتی به خود نداده بود. نمايشی كه فقط نامش آوازه خوان طاس بود. نه آوازه خوانی وجود داشت، نه فرد طاسی! تمام اشخاص بازی "اسميت" نام داشتند. ديالوگ ها تكراری با زبانی جنون آميز و جمله های خبری كه هر كدام در پس ديگری می آمد و هيچ رابطه ی علّی و معلولی در هيچ يك از اجزاء وجود نداشت! نه آغازی، نه ميانه ای و نه پايانی و حتی نه داستان و نه طرحی! در مكانی كه اصلاً معلوم نيست كجاست. مرد و زنی كه در نيمكت پارك سخن می گويند. طی ديالوگ ها به اين نتيجه می رسند هر دو بر روی يك می زيند و بالاخره در يك قاره، يك كشور، يك شهر، يك محله، يك خيابان و يك خانه و بالاخره در يك بستر مشترك زندگی می كنند! و حتی يك دختر كوچك هم دارند! و اين واقعيت تلخ با طنزی سياه و فرای گروتسك نمايانگر زندگی امروز بشر می باشد. نمايشی كه در آن سال بر روی صحنه رفت خاستگاهی در تئاتر مدرن و پست مدرن امروزی گشت. خود "يونسكو" درباره ی اين متن می گويد: "ديالوگ ها و اسم كاراكتر های اين متن را از روی خودآموز فرانسه به انگليسی نوشتم!" اين جملات ساده، خبری و بی مايه برای يونسكو تبديل به جملات ناب و پر معنی ای می گردد تا جائيكه آنها را در قالب ديالوگ برای كاراكتر های خود می نهد! ((اين برای من ناشی از نوعی زوال واقعيت بود. فكر كردم دارم چيزی می نويسم و خلق می كنم به نام تراژدی زبان!)) يونسكو بعدها خالق و آفريننده ی نمايشنامه های بی شماری در اين مكتب می شود. بالغ بر سی اثر نمايشی دارد. در متون ديگر پختگی كلام و زبان به دست آمده اش را شاهديم. از جمله آثار مهم يونسكو می توان به "درس"، "نقص"، "دختر دم بخت"، "عابر هوایی"، قاتل بی مزد"، "قربانيان وظيفه"، آدم كش"، "كرگدن"، "پلاك سيزده"، "بازی كشتار"، "شاه می ميرد"، "ژاك يا تسليم"، "آينده در تخم مرغ هاست"، "قال و مقالی دو نفره"، "آمِدِه يا چطور از شرش خلاص شويم؟" و بالاخره آخرين اثرش يعنی "تشنگی و گشنگی" نيز می توان اشاره نمود. تناقض گویی، پارادوكس زبانی، هرج و مرج صحنه ای، گروتسك و طنز سياه، نيز از شاخصه كاری های يونسكو می باشند. به طوريكه واژه ی ضد تئاتر را برای تئاتر يونسكو قرار دادند! از كتاب هایی به نام های نظريه و جدل ها و يادداشت ها و ضد يادداشت ها كه خاطرات يونسكو و پرسش و پاسخ درباره ی آثار يونسكو است می توان بهتر به جزئيات آثار يونسكو پی برد. از مهمترين نويسنده ی اين مكتب می توان به نام "ساموئل بكت" اشاره نمود. كه او را پدرخوانده ی ابزرود دانسته اند. ساموئل بكت در ايرلند به دنيا آمد و پس از نوشتن چند رمان به نمايشنامه نويسی نيز روی آورد. مهمترين متن اين مكتب "در انتظار گودو" بكت است. متنی كه در سال 1950 ميلادی نوشته شد و در سال 1951 بر روی صحنه رفت. حكايت دو نفر مرد به نام های "استراگون" و "ولاديمير" كه به انتظار گودو نامی در يك جاده ی خشك در كنار درختی مشغول صحبتند و تا به آخر گودو نمی آيد و نمايش پايان می يابد. از ديگر آثار مهم اين نويسنده نيز می توان به: "آخر بازی"، "آخرين نوار كراپ"، "آه، روزهای خوش"، "همه افتادگان"، "من نه" و "فاجعه" نيز اشاره نمود.
در آثار بكت، سكوت عنصر مهم و اساسی است. سكوتی سرد و سنگين كه كاراكتر ها هم دچار آنند. فضای كارهای بكت معمولاً مكان هایی نا شناخته و نا كجا آبادی خالی است. صحنه عريان است و معمولاً كاراكتر ها دارای نقص عضو و مشكلات جسمانی می باشند! و در همين حال مكمل يكديگرند. "ولاديمير" معناگراست و "استراگون" مادی گرا! "پوتزو" ارباب، "لاكی" برده ی كور و فلج، "كلاو" بينا و سرپا و ....
در پست بعد به رابطه ی این مکتب با موسیقی متال خواهم پرداخت.

با درود فراوان خدمت همه ی شما دوستان عزيز
در اين پست قصد دارم با مصاحبه ای كه با يك بيمار "نكروفيلی" مرده دوست انجام داده ام را قرار دهم. بايد به عرضتان برسانم كه اين بيمار در همين ايران خودمان زندگی می كند. و به دليل پاره ای از مسائل از ذكر نام و نشانی و شغل اين فرد بيمار معذورم!
پرسش: از اين كه خواهش منو پذيرفتی و اجازه دادی اين مصاحبه رو در وبلاگم قرار بدم واقعاً سپاسگزارم ...
جواب: بهتره بريم سر اصل مطلب چون از تعارف و اين حرفا استفراغم ميگيره.
پ: خيلی معذرت می خوام. خُب پيش از هر چيز هر طوری كه مايلی بيوگرافی خودت رو بگو!
ج: من (پ.ب) 39 ساله و مجرد هستم. تحصيلاتم رو تا مقطع فوق ليسانس در رشته ی (ل) ادامه دادم و در حال حاضر در يك (ل) كار می كنم. وضع مالی نسبتاً خوبی دارم و تنها در يك خونه كه مال خودمه زندگی می كنم ...
پ: از كِی در خودت كشف كردی كه نکروفیل هستی و از س.ك.س با جسد لذت می بری؟
ج: ميشه گفت من تقريباً از همون اوايل بلوغ يعنی 12، 13 سالگی بود كه به س.ك.س خشن و همراه با آزار و بيشتر از اون به س.ك.س با جسد علاقه داشتم. و جالب تر اينكه اون وقت ها فكر می كردم اين يك امر طبيعيه!!!
پ: يعنی می خوای بگی الان ديگه برات طبيعی نيست؟
ج: نه منظورم اين بود كه فكر می كردم رايجه و همه اين كار رو می كنند و فكر می كردم زن ها و دختر ها بايد كتك بخورند!!!
پ: ببينم يعنی جایی چنين چيزی ديده بودی؟ يا از صحنه های فيلم ها و ... چنين چيزی رو ديده بودی؟
ج: خُب راستش نه چندان، نه ... نه هرگز چنين صحنه هایی رو هم تا به اون وقت نديده بودم ... اما گاهی جایی تو خيابون يا هر كجا وقتی صحنه های دعوا می ديدم يا پدر و مادری بچه اشون رو كتك می زدند بد جوری محظوظ می شدم و لذت می بردم. اما به اين شكل كه تو ميگی نه ... نه هرگز!
پ: آيا پدر و مادرت توی خونه با هم و با تو خوب بودند یا نه؟ تو خونه اتون كتك كاری و دعوا و مرافعه هم بود؟
ج: پدر و مادرم هيچ مشكلی با هم نداشتند و من هرگز نديدم با هم مشاجره و كتك كاری كنند. و من هم كه تنها فرزند بودم ... رابطه ی پدر و مادرم با من خوب بود و هنوز هم هست!
پ: پس چرا تو اين طوری از آب در اومدی؟
ج: پس بذار تا روشنت كنم! اين جامعه ی پست و بدبخت ماست كه من و امثال من رو بيمار و غير طبيعی می دونه و تا جایی امثال من به تورشون می افتيم سر و كارمون با قاضی عسگر و طناب دار و اعدام می افته! مثل (خفاش شب، بيجه، سعيد حنایی و ...)
پ: پس يعنی می خوای بگی اين شما هستيد كه طبيعی هستيد و اين جامعه است كه اشتباه می كنه؟
ج: تو ديگه چه خری هستی ها (می خندد) ... نمی گم ما طبيعی هستيم و عمل ما درسته. من ميگم در هر جامعه همه نوع آدم و سليقه ای وجود داره ... همون طور كه هم برای آدم چاق لباس هست و هم برای آدم لاغر برای افرادی مثل من هم جامعه بايد فكری بكنه. فكری غير از اعدام و زندان. در اين جامعه ی هفتاد ميليونی كی گفته همه بايد مثل هم فكر كنند و مثل هم زندگی كنند؟ ببينم چطور وقتی بحث آقا زاده ها و افراد معمولی می آد وسط اون ها بايد تو كاخ های مجلل و آنچنانی و برج عاج زندگی كنند و هر گُهی ميلشون بود بخورند و آدم های معمولی تو خونه های معمولی با هزار بدبختی؟!
اما تا بحث مسائل ج.ن.س.ی ميشه همه ی هفتاد ميليون نفر بايد مثل هم باشند؟!! در اون ور آب ساديست ها و نكروفيل ها برای خودشون كلوب های شبانه و باشگاه دارند. ه.م.ج.ن.س باز ها و دو ج.ن.س.ه ها همين طور. حيوان دوست ها و ... به همين شكل!
اما در اين مملكت حتی يك ف.اح.ش.ه خونه ی معمولی برای افراد معمولی هم وجود نداره ... اين چه آئين و قانونيه؟
پ: من كه قانع شدم! فقط به عنوان سؤال آخر بگو تا حالا برای ارضاء نياز ج.ن.س.ي.ت با چه مشكلاتی رو به رو بودی؟
ج: داغ دلمو تازه كردی ... من از 12، 13سالگی و پا گذاشتن به سن بلوغ تا 26، 27 سالگی مجبور به استفاده از خود ارضایی بودم ولی پس از محروميت های بسيار بالاخره با هر زور و زحمتی بود با مأمور قبرستان دوست بشم و تا هر زمانی مورد مناسبی پيدا كرد خبرم كنه. اين از اين؛ و اينكه در بيمارستانی با مأمور سردخونه اش آشنا و رفيق هستم و اون هم بهم كمك می كنه و چند نفر آدم محتاج پول هم می شناسم كه پايه های ثابت س.ك.س.ی من هستند و در قبال مبلغی كه بهشون ميدم هر كار بخوام باهاشون می كنم. اما اينم بگم كه حالا من از پس اين مخارج بر می آم ولی اون ساديستیه يا نكرو فيليه که توانایی سير كردن شكمش رو هم نداره بايد چه خاكی به سرش كنه؟!
پ: مرسی مرسی و بسيار سپاسگذارم كه دعوت منو پذيرفتی.
وقتی اين آدم عجيب و خشن داشت می رفت در چهره اش يك غم عميقی ديدم كه در يك لحظه به يك فرشته ی مهربون بدل شد! و با خودم می انديشيدم در چه مملكتی داريم زندگی می كنيم؟ و بر سر اين طور بيمار های صعب العلاج روانی چی می آد؟
و به حالشون حسرت خوردم ...